تبلیغات
شکر پاره - اس ام اس قهوه و سیگار


درباره وبلاگ:

آرشیو:

آخرین پستها :

صفحات جانبی:

نویسندگان:

ابر برچسبها:

آمار وبلاگ:


Admin Logo themebox

ته فنجان قهوه ام!

کف دستم یا پیشانی ام را ببین!

چیزی نمی بینی؟

مثلا” خطی حرفی یا چیزی که بتوان تو را به من نسبت داد؟

اس ام اس قهوه و سیگار

چای قهوه خانه سنگین تیکه دار کوبنده طعنه دار قهوه چی

ای کافه چی!

دستور بده سیگار بیاورند

و مرد های هرز را دور میز من جمع کن

شاید غیرتی شد و برگشت

اس ام اس قهوه و سیگار

چای قهوه خانه سنگین تیکه دار کوبنده طعنه دار قهوه چی

سیگار هایی که خاموش و روشن می شوند، تند تند و پشت سر هم….

موزیک که از اسپیکر بی جان روی میز می ریزند…

فنجان های خالی قهوه…

دفترچه های کثیف، پر شده از نقاشی، شعر، اراجیف

هر چه که این حافظه ی ضعیف در خود نمی گنجاند…

کافه گردی های هفتگی، روزانه …

هیچ نشود آنچه باید شود…

و من تنهای تنها مثل همیشه…

شی.    کشه.     تو همین هین نیلو و سحر وارد شدن. پدرام که گیج بود با شنیدن صدای سپهر و مبین به اوج اصبانیت رسید وبا تمام گیجی بلند شد و داد زد:     ـ این جا چه خبره؟     نیلو جلو رفت و بازو پدرام و گرفت:     ـ پدرام بشین الان سرت گیج میره. عینک آفتابی زنانه اترنال eternal    پدرام با تندی دستش و از تو دست نیلو کشید بیرون و گفت:     ـ مبین اَجیر شده ی شما بوده؟     سپهر: پدرام بشین تـ...   سئوالیه؟     سپهر چشماش داشت قرمز میشد... بلند شد... بلند بلند نفس میکشید.. رفت و جلو پدرام ایستاد:     سپهر: فردا تمام کارا و بکن تا بتونیم دلیل این کارای پارا رو بفهمیم.     پدرام پوزخندی زد و گفت:     ـ من دیگه عمرا به شما کمک کنم.     سپهر دستاش و مشت کرده بود و از لای مشتاش خون میومد. دیگه نتونست کنترل کنه و یغه عینک پلیس مدل 5518 پدرام گرفت و بلندش کرد... وقتی دهنش و باز کرد تازه دندونای تیزش و دیدم:     سپهر: اگه فردا تمام شرایط و جور نکنی... خودم به جا پاراتیس میکشمت.     پدرا با ترس نگاهش میکرد واقیتش اینه که منم ترسیده بودن وای به حال پدرام.     سپهر نفس عمیقی کشید و پدرام و پرت کرد رو تخت و زد بیرون.رفتم جلو پدرام و گفتم:     ـ با دم شیر بازی نکن.     با درد نگ      مبین دستانش را با بی میلی از دور کمر پدرام باز کرد و با لحن کش دار و چشمان خماری گفت:     ـ زود برگردی عشقم. آچار همه کاره    پدرام بلند شد و شلوار و پیراهنش را به تن کرد.. یه حسی بهش میگفت الان با کسی رو به رو میشود. رفت تو آشپز خونه. هیچ شیع شکسته شده ای د رآن جا نبود. ناگهان در بسته شد و پدرا با ترس به عقب برگشت:     ـ سلام کوچولو.     ـ پا...پاراتیس.     ـ خوبه هنوز من و میشناسی.     پارا چند قدم جلو آمد.. بوی سوختگی دماغ پدرام را آزورد به همین دلیل اخم کرد:     پارا: آره بایدم اخم کنی... این بو بویی نیست که بشه تحمل کنی.     پارا داد زد:     ـ ولی تو هیچ  رنگ پدرام داشت تیره خردکن پلین  میشد. ترس تو تمام بدنش پیچیده بود. ناگهان پارا ولش کرد و پدرام روی زمین افتاد. سرش با کنار کابینت برخورد کرد و خون از نقطه سرازیر شد. پارا کنارش نشست و گفت:     ـ من با هم*جن*سب*ازی تو هیچ مشکلی ندارم ولی با این که تو داری به اونا کمک میکنی خیلی مشکل دارم... اگه نیلوفر حافظش و به دست بیاره نقشه های من نقش بر آب میشه.... پس نباید کمکش کنی... در اون صورت کشتمت... خودم میکشمت پدرام با همین دستای خودم حالیته؟     پدرام اول با گیجی نگاهش کرد سیر خردکن گارلیک پرو Garlic Pro بعد تند سرش و تکون داد.پارا غیب شد تا پارا رفت در با شدت باز شد و مبین با بالا تنه برهنه اومد تو:     ـ پدرام... پدرام چت شد؟     زنگ در به صدا در اومد مبین سراسیمه به سمت آیفون رفت اما ناگهان چیزی دست پدرام را گرفت... پدرام با ترس به دستش نگاه کرد اما چیزی ندید:     ـ« آروم باش پدرام منم نیلو»       ندیدن......     و......     نبودن......     هرگز بهانهی از یاد بردن نیست.....     ــــــــــــ     رمانم: آتش افراز گمشده.( تموم شده)     اگه رمانای فانتزی تخیلی دوست صابون کوسه دارید حتما پیشنهاد میکنم بخونید.     رمان دیگم: من پرنسس توام؟(در حال تایپ)     موضوعش کاملا متفاوته.     و رمانی جدید و فانتزی تخیلی به زودی به اسم جادوی رمان ما.   12 کاربر از پست Sanaz.MF تشکر کرده اند .      *aren* , ATRA72 , elish688 , kfdh , m.a.r.z.i , mahdis.nzh , rahha , sara.HB , setareh06 , سهاااااااا , پرنیا بابایی , کابوس001   1393,07,18, ساعت : 13:36 Top | #82 Sanaz.MF Sanaz.MF آنلاین نیست.  کاربر نیمه حرفه ای Sanaz.MF آواتار ها  تاریخ تخم مرغ پز سوسیسی egg master عضویت     فروردین 1393 نوشته ها     765 میانگین پست در روز     3.55 محل سکونت     خودمم نمیدونم تشکر از کاربر     1,965     تشکر شده 3,913 در 559 پست حالت من     Delvapas   اندازه فونت پیش فرض      نیلو که فقط یک روح بود با سختی فراوان پدرام و به هال برد و روی مبل گذاش  پدرام: خفه شو سپهر فقط به من...     ناگهان نیلو به پشت گردن پدرام زد و پدرام بی هوش روی زمین افتاد:     ـ شرمنده ولی خیلی داشت زر میزد!     سپهر لبخندی زد و گفت:     ـ احسنت بر تو.  ساق شلواری توکرکی   *****     ....نیلوفر....     ـ هی انگار داره به هوش میاد..     آرش: خدارو شکر.... معلوم نی چقدر محکم زدی که حالا بعد چند ساعت داره به هوش میاد...     ـ به من چه خیلی زر اضافی میزد.     آرش: بهتره ادامه ندی پیشی خانوم.     ـ خفه بابا.     با حرص به چشمای آرش نگاه کردم که خیلی واسم آشنا بود... درست از همون روز اول... درسته که همزاد هامونه ولی حس میکنم جای دیگه ای این چشمارو دیدم.     پدرام ناله کرد و بعد چند بار اسم مبین و زیر لب زمزمه کرد که آیناز زد زیر ساعت دیواری هیراد خنده:     آیناز: آخی... چه عاشق.     آرش: خفه آیناز، این دردیه که خودتون بهش دادین.     آیناز: برو بابا این خودشم از خدا خواسته بود مثی که.   12 کاربر از پست Sanaz.MF تشکر کرده اند .      *aren* , ATRA72 , elish688 , kfdh , m.a.r.z.i , mahdis.nzh , rahha , sara.HB , setareh06 , سهاااااااا , پرنیا بابایی , کابوس001   1393,07,18, ساعت : 14:19 Top | #83 Sanaz.MF Sanaz.MF آنلاین نیست.  کاربر نیمه حرفه ای Sanaz.MF آواتار ها  تاریخ عضویت     فروردین 1393 نوشته ها خرید عینک پلیس مدل 8555    765 میانگین پست در روز     3.55 محل سکونت     خودمم نمیدونم تشکر از کاربر     1,965     تشکر شده 3,913 در 559 پست حالت من     Delvapas   اندازه فونت پیش فرض      آرش چشم غره ای به آیناز رفت و به پدرام چشم دوخت.. نمی دونم چرا احساس می کردم آیناز و آرش صمیمی تر از قبل شدن. فکر کنم سپهرم یه همچین حسی داشت چون اونم اخم کرده بود.     پدرام به هوش اومد از همون اول داد و بی داد کرد که چرا مبین و وارد زندگیش کردین و چرا بهش نگفته بودیم! کلی با بند انداز دستی آرش دعوا کرد که چرا اون گذاشته یه همچین غلطی بکنیم. خلاصه کلی زر زد وقتیم سپهر گفت واسه تحریک کردن پارا مجبور شدیم این کارو بکنیم پوزخندی زد و گفت:     پدرام: اون با هم*جن*سبا*زی من مشکلی نداره اون با این که من به شما کمک میکنم مشکل داره.     سپهر با گیجی گفت:     ـ برای چی؟ چرا؟     پدرام بازم با پرخاش گفت:     ـ شرمنده داش چون اون جا خر خرم و مث آبنبات چوبی چسبیده بود نتونستم ازش بپرسم چرا.... آخه دوانه این چه ت.. همون موقع در با شدت باز شد چراغ قوه تاشو فلکسی و سپهر و آیناز وارد شدن.     سپهر: چی شد مبین؟     مبین: نمیدونم یهو بلند شد خواست بره آشپزخونه منم گذاشتم...     سپهر داد زد:     ـ آخه احمق مگه من بهت نگفتم تنهاش نذاری هاااا؟     ـ اون فقط خواست بره آشپزخونه.     ـ بعدش چی شد؟     ـ هیچی فقط صدا داد و جیغ میومد... بعد یه صدا زنان که داشت پدرام و تهدید میکرد اگه نیلو حافظش و به دست بیاره نقشه هاش نقش بر آب میشه و اگه نیلوفر حافظش و به دست بیاره اون و می میدونی منِ بد بخت به خاطر کدوم بی ساعت الیزابت پدر و مادر این طوری شدم؟     چند قدم دیگرد نزدیک تر شد. با صدایی که از قبل بلند تر بود گفت:     ـ به خاطر اون آزمایشات کوفتی آرشان... آرشان حمیدی... وای خدایا من چقدر از این اسم بدم میاد.     پدرام متعجب از شنیدن فایلی حمیدی گفت:     ـ آرشان؟ آرشان حمیدی دیگه کیه؟     ناگهان پارا فاصله اش را با پدرام به صفر رساند و گلوی پدرام را گرفت و آن را به دیوار پشت سرش کوبید.. درد بدی در کمر پدرام پیچید.     ـ آرشان حمیدی یه آدم بزدلِ.... یه آدم احمق... یه پست فطرت ساعت دیواری طرح عشق که فقط به فکر خودشه طوری که حتی به خانواده خودشم رحم نکرد و اونارو کشت دخترشم با کلی آزمایشات کوفتی نابود کرد ولی نه از نظر جسمی از نظر روحی دخترش و نابود کرد... و این وسط من از نظر جسمی نابود شدم.     پدرام که صدا به زور از گلویش در می آمد گفت:     ـ ای...اینا چه دخلی... به من دارن؟     پارا بازم داد زد:     ـ تو... توی احمق با کمک به تو سه تا نوخاله داری سد انتقام گرفتن من میام کرد و گفت:     ـ مشکل این جایه که من نمیدونم دم شیر کیه.. پاراتیس؟ سپهر؟     چای تیما ـ صد در صد سپهر... نگران پارا نباش ما در مقابل اون ازت محافظت میکنیم.     پوزخندی زد:     پدرام: لابد مبینم یکی از محافظتاتون.     به جا من آیناز جواب داد:     ـ شاید خودت نفهمیده باشی ولی مبین خیلی جاها در مقابل نوچه های پارا ازت محافظت کرده... اطراف باشگاهت پر بوده از نوچه های پارا... ولی به خاطر مبین که یک آتش افراز بوده جرئت نزدیک شدن نداشتن. اینا رو تو نفهمیدی ینی مبین نذاشت که بفهمی. تو فقط صدا های مبهم تو خونت و متوجه شدی.     پدرام اول با گیجی واکر کودک Moon Walk بهمون نگاه کرد بعد با شرمندگی سرش و انداخت پایین.     پدرام: فردا ساعت سه بعد از ظهر بیاین این جا.     لبخندی به روش زدم که لبش کج شد.. فکر کنم میخواسته لبخند بزنه.بعد یه خدافظی کوچیک از خونه زدیم بیرون.. لحظه آخر فکر کنم آیناز به آرش چشمکی زد... خدایا این دوتا خیلی مشکوک میزننا.     وقتی رفتیم تو ویلا. دیدم سپهر رفته وسط باغچه خوابیده.هی روزگار... همه خلا رو شفا بده. حالا این جای خود دارد... آیناز خلم که رفت روش پتو انداخت. ینی آغا من داشتم از تو کفی مغناطیسی بالکن اتاقم نگاه میکردم با دیدن این صحنه چنان زدم زیر خنده که خودم به عقلم شک کردم...البته بیش تر خندم به خاطر این بود که لحظه آخر سپهر دست آیناز گرفت و بوسید... هه به حق چیزای ندیده